مروری بر «در انتظار بربرها» نوشتهی سال بلو
آفتابِ سوزانِ نفرت و جنگ
منتشر شده در روزنامهی کارگزاران - سهشنبه یازده تیر ماه هشتاد و هفت
:«من دروغی بودم که امپراتوری در مواقع خاطرجمعی به خودش میگوید، او، حقیقتی که امپراتوری هنگام وزش تندباد ناملایمات میگوید. دو چهره حاکمیت امپراتوری، همین و بس.» (صفحه 202 کتاب)
سیاهی ممتد
اولین صفحه «در انتظار بربرها» نشانتان میدهد كه چرا نویسنده کتاب برنده جایزه نوبل (در سال 2003) شده است: مستقیم پرت میشوید وسط ماجرا. نویسنده یک لحظه هم وقت خود را سر چیزهای بیخود تلف نمیکند: جایی هستید در مرزهای امپراتوری (انگلستان؟ در آفریقا؟) و شهردار پیر شهرکی مرزی راوی داستان است، مردی را از پایتخت فرستادهاند تا در مورد بربرها تحقیق کند: آیا شورشی در کار است؟
جی.ام. كوئتزی رماناش را در سرزمینی ناشناس میسازد. ناشناس از آن جهت كه هر چه میخواهد، راحت بگوید. هدف این است که خواننده تا عمق وجود از بلاهتهای انسانی رنج ببرد، همراه راوی کتاب كه مردی مجرد، مسن و تحصیلکرده که زندگی ملالتبارش در شهری در کناره صحرا، نزدیک به باتلاقی شور و کوههایی یخ بسته و از بیبندوباری مردمان صحرا لذت ببرد. مردی که ناگهان به خود میآید، روزی که مردی با عینکی آفتابی (کسی تا حالا این جور چیزی بر چشم کسی ندیده، این مرده کیه؟) وارد شهرک میشود و همه چیز به هم میریزد. فقط طرح جلد کتاب نیست که سیاهِِ سیاه است. کتاب را سراسر غم، ترس، توحش و نادانی فرا گرفته است
مهآلود دروغها
همهچیز بر پایه توهم استوار است. امپراتوری میخواهد مردهای قدیمی خودش را با عقاید و سنتهای دستوپاگیرشان، کنار بگذارد و مردمان نو قدرت را در دست بگیرند. مردمان نسل جدید میگویند بربرهای شمال و جنوب امپراتوری با هم متحد شدهاند تا کار ما را بسازند. سرهنگ جوئل به شهرک مرزی آمده تا همین را ثابت کند. نیامده برای حقیقت، آمده تا داستانی پرداخته شده در پایتخت را اثبات کند و فقط همین کار را هم میکند. به هر قیمتی. حتی نابودی هر کسی که جلویش بایستد. و شهردار ایستاده و اول تماشا میکند، باور نمیکند، سعی میکند به بقیه بفهماند که این همهاش یک داستانپردازی احمقانه است. کسی حرفش را باور نمیکند. سعی میکند به هر قیمتی جلوی جنون نسل نو را بگیرد. همهچیز در میانه عشقی تبدار رخ میدهد. عشق به زنی که هیچ چیز ندارد: بربر است، زیبا نیست، شکنجه شده و میلنگد و تقریبا کور است
شهردار راهی سفری در آن سوی مرزهای شهرک میشود؛ سفری تا زن را به قبیلهاش بازگرداند. برای اولینبار در 30 سال حضور در شهرک، مرزهای تمدن را پشت سر میگذارد تا به بربریت برسد. از بربریت با تمدن باز میگردد. سفری ادیسهوار که او را زنده میکند، دوباره زنده میکند تا بیاید و به قیمت خفت بخواهد چشمها را بیدار کند. میآید و به جرم همکاری با بربرها، بازداشت، زندانی و منفور همه میشود
همهچیز از نو
درد در کتاب دویده، جابهجا، از سطح تا عمق. همهچیز آرام بود، سالها و قرنها آرام بود و بومیها زندگی خود را داشتند. مردهای مهاجم آمدند و آنها را به کوهها و صحرا راندند. ماندند و صد سال گذشت. طبیعت فدای کشاورزی شد. چیز زیادی نمانده بود. تمدن شکست خورده بود. حالا مردمان نو آمدهاند تا با توهمسازی همهچیز را نجات دهند و سرهنگ جوئل سردسته آنان است. شهردار نماد گذشته است و نوعی معصومیت وحشی. به طبیعت خو گرفته. آدمها را میشناسد. میداند دشمنی وجود ندارد. میداند بربرها نشستهاند منتظر، منتظر تا طبیعت، خودش تمدن بیگانهها را ویران سازد و آنها به سرزمینشان باز گردند و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، همهچیز از نو آغاز شود
غمگین همچون تنهایی
کتاب سنگین است. خواندن آن اذیت میکند و حال نمیخواهی آن را کنار بگذاری. شهردار داستانی عجیب به همراه آورده و آن را با انبوهی از سوالها، فکرها و آشفتگیهای درونیاش در لابهلای سطور جای داده است. «در انتظار بربرها» رمانی است بزرگ. لبریز از صحنههای تکاندهنده که به زیباترین شکل ممکن، کاملا قابل باور هستند. صحنههایی از تنهایی. تنهایی آدمهایی که زبان هم را نمیدانند. یا حتی زبان را نمیشناسند. یاد گرفتهاند در سکوت شاهد باشند. تنهایی آثار باستانیای که شهردار زیر شنها یافته. در خرابههای شهری قدیمی و مرموز. تنهایی زبان مجهور نوشته شده بر نیها. تنهایی شهردار. وقتی دیگر هیچکسی او را نمیخواهد. حتی تنهایی سرهنگ جوئل، وقتی پنهان پشت عینک دودیاش، همیشه در حال سفر، فرار، جنگ و شکنجه دادن دیگران است. چیزی که بعد از عبور توفان باقی میماند، انبوهی است از خاطرات. شهردار بار دیگر شهردار است. خیره به روبه رو. مانده تا همهچیز را بنویسد و نمیتواند. بیان ناقص است. مانده و نمیتواند هیچ چیزی بنویسد.
همهچیز در فکرش هست و درمانده، نشسته تا آینده از راه برسد. نیهای باستانی را روغن میزند تا دوباره دفن کنند. برای آیندهای که بیاید و آدمهایی که در آینده هستند
آبهای سپید و شور
بگوییم استعمار؟ بگوییم نژادپرستی؟ چه کلمهای میتواند این هجم کوبنده را توصیف کند که در سطور «در انتظار بربرها» آمده است؟ كوئتزی کتاب را لبریز کرده از تصویرهایی داستانی؛ داستانهایی که آگاهانه و هدفمند خواننده را به سمت خود باز میگرداند: توی این دنیای گنده داری چه غلطی میکنی؟ کی هستی؟ شهردار یا سرهنگ جوئل؟ و چه فرقی میکند، در هر صورت باختهای. خیلی هم بد باختهای. کتاب زیباست، آشنا و زیبا. یک اثر مهم، یک شاهکار ادبی و انباشته از سوالات؛ سوالاتی آشنا که همیشه بیخیال از کنارشان عبور میكنیم، منتظر که آینده از راه برسد.
در انتظار بربرها
جی.ام. كوئتزی
(برنده نوبل ادبیات 2003) ترجمه: محسن مینوخرد
ناشر: نشر مرکز
چاپ اول: 1386
شمارگان: 1800 نسخه 231 صفحه
قیمت: 3500 تومان
یادداشتهای سودارو در جن و پری تیرماه
یادآوری: یکسال از همکاری بامصطفی رضیئی در جن و پری میگذرد.
(برای خواندن یادداشت مربوط به هر کتاب روی آن کلیک کنید)
دریا
جان بنویل/ اسدالله امرایی
نشر افق
***
قلعهی پرتقالی
عباس عبدی
نشر چشمه
***
اپرای قورباغههای مردابخوار
جواد سعیدیپور
نشر کاروان
***
کلمات
ژانپل سارتر/ ناهید فروغان
نشر ققنوس
***
امپراتوری نشانهها
رولان بارت/ ناصر فکوهی
نشر نی
***
برادران جمالزاده
احمد اخوت
نشر افق
دربارهی رمان «دم را دریاب» نوشتهی سال بلو
مصطفی رضیئی - روزنامهی کارگزاران
«کسی که زیر بود، من بودم؛ تامکین پشت من سوار بود و من فکر میکردم من سوار او هستم. او مجبورم کرد غیر از مارگرت به او هم سواری بدهم. این طوری با چنگ و دندان از من سواری میگیرند. تکه پارهام میکنند. لگدم میزنند و استخوانم را میشکنند.» (صفحه 143 کتاب).
یک روز در میانه قرن بیستم، در حوالی برادوی، جایی در میان فضای سنگین، شلوغ و آشفته نیویورک، شهری که خیلیها آن را پایتخت جهان میدانند، میشود فضایی که سال بلو خیلی دوستش داشت: یکی از مهمترین رمانهای برنده نوبل ادبیات 1976، «دم را دریاب»، در این فضا رخ میدهد. بابک تبرایی، رمان را ترجمه کرد و یکی از خبرهای ادبی زمستان سال گذشته ایران را ساخت. رمان در ایران تحسین شد و جزء نامزدهای جایزه ادبی روزی روزگاری، در بهار 87 هم بود. سال بلو، خونسرد با شخصیت رمانش بازی میکند و او را تا مرز جنون میکشاند. بابک تبرایی، رمان را جمع و جور میکند و این اثر سنگین پر از سمبلهای فرهنگ و ادب آمریکایی را به خواننده فارسی میرساند.
بطالت صبح
باباجان، لطفا این ماه من را پشتت سوار کن، قربانت. و متصدی را نگاه کرد که چطور با آن نیمرخ عنق سگ مانند و نگاه لجوجش پاکت را انداخت صندوق پدرش. دکتر تامکین که خودش را عقب کشیده بود، گفت: «میتونم بپرسم واقعا سر چی با پدرت حرفت شد؟» ویلهلم گفت: «سر آینده من» (صفحه 102 کتاب).
ویلهلم، راوی رمان، شخصیت مورد علاقه سال بلو است که در پروراندن مشابههای او، تبحر دارد؛ مردی میانسال که زنش را رها کرده و حالا به خاطر بزرگ کردن دو فرزندش، که هیچ وقت آنها را نمیتواند ببیند، دارد ذرهذره، هر چه دارد را به زنش میدهد. کارش را رها کرده و حالا در قمار بورس غرق شده: ورشکست است. در یک هتل زندگی میکند؛ جایی که پدر پیر، بدعنق و مشهورش (یک دکتر گذشته) هم بازنشستگیاش را میگذراند. و البته، دکتر تامکین هم همان جاست؛ مرد حراف، کلاهبردار و دروغگویی که آخرین 700 دلار ویلهلم را روی روغن خوک سرمایهگذاری کرده است.
ویلهلم در آستانه فروپاشی است: بدون کار، بدون خانواده، بیپدر، بیسرمایه، امروز بیدار شده تا نتیجه آخرین قمارش را ببیند، سر 700 دلارش چه خواهد آمد. قماری غریب، که چه ببرد و چه ببازد، دیگر چیزی نمانده است. واقعا دیگر هیچ چیزی نمانده است.
رمان، کلاسیک قرن بیستم است: نمونهای دیگر از سری رمانهای مشهور قرن، که صبح، با بیدار شدن راوی آغاز میشوند و شب، جایی راوی رها میشود. صبح راوی در لابی هتل است، جایی که با اولین واقعیت رودررو است: هیچ کاری ندارد انجام بدهد و واقعیت دوم خودش را محکم میکوبد به صورت راوی: در نیویورک همه حفظ ظاهر میکنند و راوی واقعا نگران است کسی متوجه بطالت درونیاش نشود. دوگانگی وجه بارز ویلهلم است، هم در درون نیاز وحشتناکی هست که با کسی حرف بزند و در بیرون، نیاز هست که به سکوت، به لبخند، به حفظ آرامش، به نشان دادن هیچ چیز برسد. ویلهلم دارد خرد میشود. دارد از هم میپاشد.
آدمهای دیگر
ویلهلم بچه است، یک بچه میانسال که حتی نمیتواند اتاقش را مرتب کند. نمیفهمد چرا باید دستها را صبح شست، (با ماشین اصلاح برقی صورت را میزند که لازم نباشد دستهایش را صبح بشورد،) ظاهرش به هم ریخته، دارد چاق میشود. پفکرده، هم در بدن، هم در وجود، هم در زندگی. و با این همه، در درون هنوز هم یک انسان است، با تمام عواطف و احساساتی که یک نفر میتواند داشته باشد. دلش انباشته از آرزوهایی است که به سرانجام نرسیدهاند، دارد میترکد. دوست دارد با آدمهای دور و برش ارتباط برقرار کند. آدمهایی که هستند ... یا نیستند؟
پدرش آدمی است خشک، عبوس و سختگیر. مردی که (در ذهن ویلهلم) تمام زندگیاش را فدای کار و شهرت کرده، همه چیز خانوادگیاش را فراموش کرده و نه حاضر است برای نجات ویلهلم از ورشکستگی کاری بکند، نه به دخترش کمک میکند که برای برپایی نمایشگاه نقاشیاش محتاج پول است و ویلهلم مایه سرشکستگی آقای دکتر است، فقط میتواند در برابر دوستانش به این افتخار کند که قبلا پسرش شهرتی داشته با درآمدی پنج رقمی. ولی هیچ چیز دیگری وجود ندارد. پسرش کثیف است، و نامرد، و مایه سرافكندگی حتی عرضه ندارد از زنش جدا شود. ویلهلم زنش را سالها پیش رها کرد، چون، فقط چون نمیخواست ادامه بدهد. شغلش را هم همان موقعها ول کرد، (نمایندگی انحصاری فروش یک کارخانه در یک منطقه وسیع را داشت)، حالا زن و دو بچهاش هستند، و مارگاریت، فقط برای پول زنگ میزند. وکیل ویلهلم هیچ کاری نمیکند، حتی نمیتواند طلاق بگیرد، یا خود او نمیخواهد، در درون نمیتواند جدا شود؟
دکتر تامکین هم هست. مردی وراج که ویلهلم را اسیر خود کرده، با هم- بیشتر با پول ویلهلم- قمار کردهاند و حالا دیگر چیزی نمانده که ویلهلم را به خیابان بکشاند، هر چه داشته با او شرط بسته و حالا باید روزش را هم با او بگذراند. بعد از آنکه عذاب بودن با پدر و دوستانش را گذرانده باشد. ویلهلم از درون نابود شده، تمام منظرههای زندگی نیویورکی را دارد از دست میدهد و بیرون، کسی او را نمیخواهد. آدمی گیر کرده در انبوه تارهای خفه کننده چالش و چندگانگی، دارد نابود میشود. دارد خرد میشود. این شخصیتی است که سال بلو، این چنین خیرهکننده به خوانندهاش عرضه کرده است: مردی در لحظه نابودی.
دربارهی رمان «رنجهای ورتر جوان» نوشتهی یوهان ولفگانگ گوته
مصطفی رضیئی - روزنامهی کارگزاران
رنجهای ورتر جوان
یوهان ولفانگ فون گوته
ترجمه: محمود حدادی
تهران: نشر ماهی
چاپ اول: زمستان 1386
تعداد: 2000 نسخه
قیمت: 2400 تومان
گروهی از جوانهای آلمانی دور هم جمع شدند، گروه «طوفان و طغیان» را راه انداختند و رمانتیسم متولد شد. حلقهای ادبی كه در زمان خود، آوانگاردترین نظرات ممكن را ارائه میداد و بعدها تنها با نام یكی از اعضایش در سرتاسر دنیا شناخته شد: یوهان ولفانگ فون گوته كه مهمترین كتاب گروه را هم خود نوشته بود؛ «رنجهای ورتر جوان»؛ كتابی كه در زمان انتشار خود، اروپا را تقریبا به هم ریخت، تقریبا تمام آدمهای كتابخوان آن زمان، فقط ورتر میخواندند و باز هم میخواندند. جوانهای آن عصر، شیفته و مفتون اثر بودند، ناپلئون بناپارت كه در آن زمان افسری جویای نام بود، كتاب را حداقل هفت بار خواند، حتی در لشكركشی به مصر هم كتاب را به همراه خود برد تا باز هم آن را بخواند. گوته، وقتی دیگر پیر شده بود، بیشتر نظریات جوانی و كارهایی كه در «طوفان و طغیان» كرده بودند را رد میكرد، دیگر به اوج رسیده بود و كلاسیكها را ستایش میكرد؛ اما هنوز، بعد از «فاوست»، همین اثر خود را واقعا دوست میداشت.
نامههای عاشقانه یك رویابین
ورتر نامه مینویسد؛ به دوستهایش، به خانواده و به لوته، معشوق گرانمایه دست نیافتنیاش. گوته طوری نوشته كه انگار این نامهها را یافته و آنها را مرتب كرده و به بازار كتاب فرستاده است تا خواننده از خواندن چنین متون ارزشمندی، بینصیب نماند.
ورتر نامههایش را از اتفاقات روزمره آغاز میكند؛ از ویلایی كه در آن اقامت گزیده و به خواندن كتابهای كلاسیك (مخصوصا هومر) نقاشی و نوشتن و قدم زدن و تحسین طبیعت و زندگی و. . . مشغول است: زندگی عادی یك جوان نسبتا متمول كه البته متعلق به طبقه اشراف نیست. كتاب رمانتیسم خالص است: تمام جنبههای چنین مكتبی را در خود دارد؛ شیدایی و انزوای راوی، حضور ادبیات كلاسیك، تحسین بیپایان طبیعت بكر و وحشی و عشق بیمانند به كودكان، و حضور والای زنان.
ورتر، یك جوان عاشقپیشه است كه انتظار خاصی از دنیا و زندگی ندارد، به یك تصویر زیبا هم راضی است و یك روز به این تصویر میرسد و مبهوت برجای میماند: لوته، دختری كه مادر خواهران و برادران كوچك خود است و عاشق پرندگان و البته نامزد جانیای به نام آلبرت. ورتر در یك نگاه عاشق میشود و عاشق میماند. كتاب اول «رنجهای ورتر جوان»، ظهور این عشق است و ناكامی: میداند كه هیچگاه به معشوق نمیرسد. و این چنین پای به كتاب دوم میگذاریم، جایی كه گوته میخواهد هنر خود را نشان مان بدهد.
پریشانحالی و درماندگی
بعدها كه «رنجهای ورتر جوان» اروپا را مبهوت خود ساخت، گوته تنها از یك مسئله رنج میبرد: جوانهایی كه به سبك ورتر، با شكست در عشق، به زندگی خود پایان میدادند. ورتر اینگونه بر جان تاثیر میگذاشت: خوانندهای كه در كتاب اول، مجذوب شخصیت این جوان گشته بود، در كتاب دوم، در دریای غمگین افسردگی او غرق میشد. كتاب دوم غمگین است. ورتر، میداند كه شانسی ندارد. لوته و آلبرت، با هم ازدواج خواهند كرد. از زندگی، قدم به قدم، كنار میكشد. روزی كه خبر ازدواج آن دو را میشنود، به جایی میرسد كه باید انتخاب كند، ادامه بدهد یا پایان دهد. سوال بیرحم است و ورتر خود را تسلیم میكند.
نامههای كتاب دوم، با توجه به آشفتگی راوی، بریدهبریده هستند. راوی اصلی كتاب، فرد ناشناسی كه نامهها را جمعآوری كرده، گاهبهگاه به میان نامهها میآید و تعریف میكند كه اینجا چه شده است. هر چه به پایان رمان نزدیكتر میشویم، راوی بیشتر مجبور میشود خود را نشان بدهد، چه كه برای ورتر، دیگر چیزی مهم نیست. تنها سعی در به پایان بردن آخرین نامهاش به لوته را دارد، نامه را به پایان میبرد. به بهانه سفر، تمام كارهای عقبمانده را انجام میدهد. به آلبرت پیغام میدهد كه عزم سفر دارد و برای امنیت خویش، تپانچه لازم دارد. با تپانچههایی كه لوته با دست خود به خدمتكار داده، به زندگی خویش پایان میدهد.
لينکده
هر ایرانی ـ بهطور متوسط ـ هـر چهـار سال یکبار فقط یک کتاب میخواند
همهچیزمان باید به همهچیزمان بیاید!
زنهای زندهگی«جی. دی. سالینجر»!
به زودی رمان دیگری از نویسندهای که عاشقاش هستم منتشر میشود!
دست شما درد نکند آقای نوشآذر!
«جـن و پـری» تیرماه هم منتشر شد
نگاهی به رمان مادام بواری نوشتهی گوستاو فلوبر، ترجمهی مهدیسحابی
مطلبی که با توقیف روزنامه فقط روی سایت آمد و مجال نشر کاغذی نیافت
عکسی زیبا از مسافران در ترافیک راه
روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر ببیند
یادنامهای برای «هوشنگ گلشیری»
با یادداشتهایی از محمد چرمشیر، مهدی یزدانیخرم، یونس تراکمه و ...
اینجا را تازه یافتهام! اگر به ادبیات و ترجمه علاقهمندید از دست ندهید
دربارهی کتاب «داریوش و ایرانیان»، از بهترین کتابهای تـاریـخـی این روزها
دو اشتباه آشکار «مهدی غبرایی» در ترجمهی «کافکا در کرانه»ی موراکامی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
ادبيات و هنر
حسین نوشآذر
مهستى شاهرخى
داود پنهانی
سپینود
ناصر غیاثی
ناتور
مجتبا پورمحسن
محسن بنیفاطمه
دوات
جواد عاطفه
مسخ
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
کتابخوانه
منیرو روانیپور
آدم و حوا
اميرمهدى حقيقت
حسن فرهنگی
دیهور
كتابهاى عامهپسند
مریم منصوری
تادانه
مينيمالها
سودارو
آخرین مترو
خلیل پاکنیا
كتابلاگ
شمیده
رمزآشوب
ماکان مهرپویا
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
شبنویس
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
دژاوو
دورترها
سورئالیست
زن روزهای ابری
شراگیم
الیزه
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
جستوجوی کلمات
مطرود
علیرضا مجیدی
چندگانه
سایه
تندیس
آیدین فرنگی
پونه ابدالی
عصیان
سیبستان
بلوط
بهار نارنج
ختمالغرایب
فانوس
سیدمهدی حسینی
آشپزباشی
زیتون
روزنامهنگار نو
شرح
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم حسینخواه
مریم گلی
زننوشت
امشاسپندان
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
هنوز
الفبا
بیلی و من
ف م سخن
همزاد
کوچه
آبچینوس
پرگلک
اندیشهی نو
شهلا شرف
گفتار
منتقد
شیرین احمدنیا
روبو
نقطه ته خط
مریم جعفراقدمی
رازیگر
عروسک کوکی
آی آدمها
الپر
مسعود برجیان
by BlogRolling